على اكبر دهخدا

736

امثال و حكم ( فارسى )

زان هر دو خر لاشه يكى گم شد ناگاه * آمد خبر مرگش خر مرد و خبر ماند . سوزنى . خرمگس معركه شدن . با بذله‌ها و لطيفه‌ها گفتار خطيب و سخنورى را بريدن . خرم ميزى كه تا سبزى برآيد . ويس و رامين . تمثل : گذاره شدت عمرو تو چون ستوران * جهان را بر اميدها ميگذارى بهاران بر اميد ميوهء خزانى * زمستان بر اميد سبزهء بهارى . ناصر خسرو . نظير : بزك نمير بهار مياد كمبزه و خيار مياد . خرمن ز مرغ گرسنه خالى كجا بود * ( . . . ما مرغكان گرسنه‌ايم و تو خرمنى . ) منوچهرى . رجوع به : هر كجا شكرستان بود . . . ، شود . خرمن سوخته را از برق چه هراس . تمثل : غم مردن نبود جان غم اندوخته را * نيست از برق حذر مزرعهء سوخته را . صائب . خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد . قرة العيون . تمثل : آرى چو تو را سوخته باشد خرمن * خواهى كه بود سوخته هم خرمن من . نقل از تاريخ سلاجقهء كرمان . خواهد كه خرمن تو بسوزند نيز * هر مدبرى كه سوخته شد خرمنش . ناصر خسرو . نظير : زانكه هر بدبخت خرمن سوخته * مى نخواهد شمع كس افروخته . مولوى . خرم و آباد گردد ملك از عدل و نظر * ( ملك سلطان را بعدل و داد خويش آباد كرد . . . ) فرخى . خر ميان ده است . نظير : اتخذوه حمار الحاجات . خر ناخنكى صاحب سليقه مىشود . ناخنك زدن ، از خوردنيهاى دكان بىاداى قيمت اندكى به دهان گذاشتن باشد و ناخنكى عامل آن . و از سليقه به گزينى اراده كنند . و مراد اولى مثل آنكه چون خرى از دكان تره بارفروشان چيزى ربودن خواهد غالبا سبزى يا ميوهء گرانبهاتر را ربايد . و در نظاير مورد مستعمل است . خر نبينند و بپالان برزنند * ( حرف قرآن را ضريران معدنند . . . ) مولوى . رجوع به : از هر طرف كه رنجه شوى . . . ، شود . خر ندارى چه ترسى از خر گير * ( زر ندارى ترا كه باشد امير . . . ) سنائى . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود . خر نر را از خايه شناسد . بمزاح ، ابله است . خر نيستم كه چشمم به آب و علف باشد . رجوع به : خر بر آن آدمى . . . ، شود . خروار نمك است مثقال هم نمك است . از دهش و بخشش‌هاى خرد و كم ارز نيز سپاسگزارى بايد .